تبليغاتX
آتش زیر خاک

آتش زیر خاک

راه رسیده

سام علیک ما برگشتیم البته رسیدن هم کوتاهه اما خب یک خوشحالی برای من که دوباره توی دنیای مجازی زندگی کنیم شاید.......
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 9:29  توسط محبوب   | 


با اشک چشمانش پهناي صورت را، نه، کل وجودش را غسل مي­دهد .


مطهرتر از اشک چشم پروانه دلسوخته، سراغ داري؟


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:4  توسط محبوب   | 

سلام به دوستهای عزیزم یک مدتی باید ازتون خداحافظی کنم چون یک کاری برام پیش اومده باید بشینم برای کنکور ارشد بخونم تا دیدار دوباره خداحافظ برام دعا کنید

دوستون دارم خیلی زیاد به اندازه یک دنیا گل محبوبه شب

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 19:24  توسط محبوب   | 

مناجات کودک با خدا

خداي عزيز !
به جاي اينكه بگذاري مردم بميرند و مجبور باشي آدماي جديد بيافريني ، چرا كساني را كه هستند ، حفظ نمي كني ؟
خداي عزيز !
شايد هابيل و قابيل همديگر را نمي كشتند اگر هر كدام يك اتاق جداگانه داشتند در مورد من و برادرم كه مؤثر بوده .
خداي عزيز !
اگر يكشنبه ، مرا توي كليسا تماشا كني ، كفش هاي جديدم رو بهت نشون مي دم .
 
خداي عزيز !
شرط مي بندم خيلي برات سخت است كه همه آدمهاي روي زمين رو دوست داشته باشي . فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولي من هرگز نمي توانم همچين كاري كنم
خداي عزيز !
در مدرسه به ما گفته اند كه تو چكار مي كني ، اگر تو بري تعطيلات ، چه كسي كارهايت را انجام مي دهد ؟
خداي عزيز !
آيا تو واقعاً نامرئي هستي يا اين فقط يك كلك است ؟
خداي عزيز !
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهاي زشتي كه تو بازي بولينگ ميزند، تو خانه هم استفاده كند ، به بهشت نمي رود؟
خداي عزيز !
آيا تو وافعاً مي خواستي زرافه اين طوري باشه يا اينكه اين يك اتفاق بود؟
خداي عزيز !
چه كسي دور كشورها خط مي كشد ؟
خداي عزيز !
من به عروسي رفتم و آنها تو كليسا همديگر را بوسيدند . اين از نظر تو اشكالي نداره ؟
خداي عزيز !
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده كه (( نسبت به ديگران همانطور رفتار كن كه آنها نسبت به تو رفتار مي كنند ؟ )) اگر اين طور باشد ، من بايد حساب برادرم را برسم .
خداي عزيز !
به خاطر برادر كوچولويم از تو متشكرم ، اما چيزي كه من به خاطرش دعا كرده بودم ، يك توله سگ بود
 
خداي عزيز !
لازم نيست نگران من باشي . من هميشه دو طرف خيابان را نگاه مي كنم .
خداي عزيز !
فكر نمي كنم هيچ كس مي توانست خدايي بهتر از تو باشد . مي خوام اينو بدوني كه اين حرفو به خاطر اينكه الان تو خدايي ، نمي زنم .
خداي عزيز !
هيچ فكر نمي كردم نارنجي و بنفش به هم بيان . تا وقتي كه غروب خورشيدي رو كه روز سه شنبه ساخته بودي ، ديدم ، معركه بود .

 

              خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 21:56  توسط محبوب   | 

 خدایا مرا ببوس

        

    که بوسه ات  حلاوتی به جانم می نشاند!

 

             خدایا مرا صدا بزن

 

       صدای تو مرا به دنیای دیگری می کشاند

 

      در آغوشم بگیرکه نیاز من هم اکنون همین است

 

       با دستان مهربانت نوازشم کن  من به نوازشت محتاجم

 

               تشنه ام سیرابم کن

 

                         خدایا با توام

 

                              بشنو وبه من توجه کن

 

                                   همه ی نیازم تویی

 

          توجه تو به من همان اتفاق زیبای زندگیم خواهد شد

 

      یقین بدان که من در انتظار دیدنت،شنیدنت،بوسیدنت،بوییدنت

 

            ودرآغوش کشیدنت پرپر میزنم 

 

               چشم من به انگشت اشاره ات خیره است

 

                  کی؟کجا؟

 

                      مخاطبت منم؟!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 21:50  توسط محبوب   | 

خداوندا کفر نمی گویم!پریشانم چه می خواهی تو از جانم؟؟؟!مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا تو مسئولی! خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است.چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 22:21  توسط محبوب   | 

 

امشب دلم گرفته انقدر که فریاد ها پاسخ گو  این دل شکسته  نیستند من دلی که خودم تا پای شادنبودن آن رابرده ام خدایا من خسته و رنجور اگر نگویم با تو به که بگویم اگر در نزد تو ننالم نیایم پس نزد که بروم خدایا با توام صدایم را می شنوی خدددددددددددددددددددددددددددااااااااااااااااااااااااااااایا با تو ام می شنوی دوست دارم  خیلی رها یم مکنتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 23:54  توسط محبوب   | 

 

ما شرمنده وفای و.بزرگی تو رسول شرمنده

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 17:21  توسط محبوب   | 

سلام جاتون خالی دیروز رفته بودم دانشکده جغرافیا برای جشن فارغ تحصیلی بچه های جغرافیا حالا بماند چه جوری رفته بودم اما خیلی حس غریبی داشتم نیوده داریم میریم ته سالن نشسته بودم دلم کلی گرفت با خودم گفتم هی محبوب زندگی همینه نیوده نمونده باید بری پس رفقا فعلا تا رسیدن دوباره دیدن خداحافظ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 16:11  توسط محبوب   | 

سلام به همه عزیزان

ایندفعه می خوام از مظلوم ترین شاعره دنیا واستون بنویسم

واقعا حسین پناهی بهترین بود

     

 

چشمان من

شب در چشمان من است به سیاهی چشمانم نگاه کن

روز در چشمان من است به سفیدی چشمانم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است به چشمانم نگاه کن

پلک اگر فرو بندم جهان در ظلمت فرو خواهد رفت

 

حسین پناهی

سجلد

من حسین ام *-* پناهی ام *-* خودم می بینم *-*

 خودم می شنفم *-* خودم فکر می کنم *-* تا هستم

جهان عرثیه ی بابامه!!!!

سلاماش *-* همه عشقاش *-* همه درداش *-*

تنهایی یاش *-* وقتی هم نبودم ماله شما

اگه دوس داری با من ببین یا بزار باهات ببینم *-* با من

بگو یا بزار با تو بگم

سلامامون *-* عشقامون*-* دردامون*-* تنهاییامون *-* ها.....•

عقرب عاشق

دم به کله می کوبد و شقیقه اش دو شقه می شود

بی آنکه بداند حلقه ی "آتش را خواب را خواب دیده است

عقرب عاشق

 

تقدیم به عاشقانه حسین پناهی

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:45  توسط محبوب   | 

این تقدیم به همه دختر هایی که عاشق جودی هستند
+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:42  توسط محبوب   | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:39  توسط محبوب   | 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 16:17  توسط محبوب   | 

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است........

بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ......

بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .....

او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ......

صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ......

در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است .......

بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ......

مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ......

مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ......

بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ......

غزل حجرت من را همه جا بنويسيد ......

روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 1:17  توسط محبوب   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 21:2  توسط محبوب   | 

دوست دارم مامانم عشقم عمرم هستی من

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 20:27  توسط محبوب   | 

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را میسپارم به دامن دریا

 

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب میسپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خدا حافظ ای نو بهار همیشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 20:22  توسط محبوب   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 20:19  توسط محبوب   | 

رفتیم ماسوله جای همه شما خالی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 20:13  توسط محبوب   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 20:39  توسط محبوب   | 

گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل تنهایی
 هست که يکم اون ور تر مي تپه براي تو......
يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني...
 تو رويا هام با تو حرف ميزنم تويي که يادت وخيالت همیشه آرامش بخس من بوده
 ميدوني موقعي که يکم ازم دور ميشي چقدر غصه دار ميشم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 20:38  توسط محبوب   | 

خدا جون شنیدم دلهای شکسته پیش تو ارزش داره پس  امشب یه دل شکسته برات آوردم  خدایا دلم گرفته. قبلنا تو هر چشمی نگاه میکردی صداقت بود پشت هر اشکی پاکی وتو هر قلب شکسته ای ایمان اما خدا جون چی بگم از این روزگار اره دلم گرفته ازش آخه تو این دنیا دیگه همه چیز داره ساختگی میشه دیگه قلب پاک و صادق کم گیر میاد اما خدا جون می خام امشب با یک قلب آسمونی بیام سراغتو ازت بخوام تو این دنیا کاری کن که چند تای از این قلبا فقط مال تو باشن و پاکی و صداقت شون رو حفظ کنند و قلب منم یکی از اونها باشه .دوست دارم خدای خوبم این نامه را باخط خودم و پاکت صداقت به نشونی آسمون ایمان برایت میفرستم و جمله آخرم تنهام نگذار هیچ و قت و منو به خاطر همه بدیهام ببخش
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 20:36  توسط محبوب   | 

به نظر شما این تصویر ینی چی؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 20:33  توسط محبوب   | 

خدایا همه را راهها را رفتم تا زود تر برسم در عجبم چرا ندانستم که هر لحظه روی شانه های تو بودم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 20:32  توسط محبوب   | 

مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد
...

با تو از حادثه ها خواهم گفت
گريه اين گريه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل كافي نيست
با تو از اوج غزل خواهم گفت

مينويسم،همه ي هق هق تنهايي را
تا تو از هيچ، به آرامش دريا برسي
تا تو از همهمه همراه سكوتم باشي
به حريم خلوت عشق، تو تنها برسي

مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد
...

مينويسم همه ي با تو نبودن هارا
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري
تا تو تكيه گاه امن خستگي ها باشي
تا مرا باز به ديدار خودِ من ببري

مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:58  توسط محبوب   | 

وقتي بچه بودم فکر مي کردم اگر جعبه هاي باغ پدر را روي هم بگذارم ميرسم به خدا گاهي چندتا بر مي داشتم تا روي هم بگذارم اما اينقدر درگير گذاشتن آنها مي شدم که يادم مي رفت جعبه ها پله رسيدن اند اما حالا مي فهمم رسيدن به خدا راحت تر از گذاشتن جعبه ها نيست اما حرف زدن به او راحت ت از هر تلاشي است
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:48  توسط محبوب   | 

من در نهايت غم تو را فرياد مي زنم تا بداني تو همه دوست داشتن هاي مني
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:42  توسط محبوب   | 

من با خودم انديشيده ام که گناه بودنم چيست و هر بار گفته اند عشق من از اين عشق که دليلش را ندانم بيزارم من از اين تنهايي که نويد ديدارش را به مردن داده اند بيزارم من   بيزارم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:10  توسط محبوب   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:14  توسط محبوب   | 

سلام صبح رفتیم همایش صداقت تا ظهر تالار علامه امینی بودیم  بعد از ظهر من ساناز سحر وآیدا که خیلی خسته بود رفتیم سینما بولوار برای دیدن فیلم سوپر استار خوب بود وامشب کوی برنامه داشت آقای میرزایی که همیشه اتاق فرمان دست اونه نیومده بود نمازم رو که خوندم تند تند رفتم هیچ کس اون بالا نبود و قرار بود که گروه موسیقی بیاد خانم صالحی سریع یک چیز هایی بهم یاد داد اما کافی نبوداما یک تجربه جدبد بود خوشحالم که یک تجربه به تجربه هام اضافه شد

 

                                                                                 خدایا وست دارم هر چند ازت  غافلم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:27  توسط محبوب   |